کلاغه میره پیش قاضی و میگه: «قاضی! صبر کوچیک خدا چقدره؟»
قاضی میگه: «چهل سال.» برمیگرده به آشیونهش. همن وقت بوی کباب میشنفه. يه جايی زیر يه درخت، کسی داشته یه تیکه گوشت نذری کباب میکرده. کلاغه دو تا بال داشته، دو تای ديگه هم قرض میکنه، جست میزنه گوشت کبابی رو از تو منقل بلند میکنه میندازه تو لونهش. نگو یه تیکه آتيش هم چسبیده بوده به کباب. کلاغه که از خوشحالی غشغش خندههاش به آسمون بوده، جست میزنه که ببينه ديگه چی پيدا میکنه. يه هو میبينه آشیونهش آتیش گرفته و جوجههاش کباب شدهن. برمیگرده پیش قاضی و میگه: «قاضی! مگه نگفتی صبر کوچیک خدا چهل ساله؟ پس این چه بلایی بود که سر جوجههام و سر آشيونهم اومد؟» قاضی میگه: «اين مال حساب پدرت بود، مال خودت هنوز مونده!»
سلام به دوست های گلم من حميد هستم از اینکه از وبلاگم دیدن میکنید ممنونم ساعت خوشی رو برای همتون آرزو میکنم
..به آرزوهای شیرین تون برسید
OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo
¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸ ::::::(\_(\::::::::(\_(\::::::: ::::::(=' :'):::::::(=' :'):::::: ::::::(,('')('')::::(,('')(''):::: ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸ زندگی ... زندگي باغ گلي است که از آن بايد چيد عشق را... عاطفه را... و به گلدان دل خويش نهاد زندگي بودن نيست، زندگي زيستن است زندگي جنبش و جاري شدن است از سر آغاز تا به جايي که خدا مي داند
زندگي رويا نيست زندگي زيبايي است مي توان بر درخت تهي از بار ،زد پيوندي مي توان در دل اين مزرعه خشک و تهي بذري ريخت مي توان از ميان، فاصله ها رو برداشت دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست.... و به قول سهراب: زندگی، آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.
OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo _ ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸ ::::::(\_(\::::::::(\_(\::::::: ::::::(=' :'):::::::(=' :'):::::: ::::::(,('')('')::::(,('')(''):::: ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸ا OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo ز زندگی آموختم که به هر نگاهی دل نبندم چون هر نگاهی پيام آور عشق نيست OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo