ديدم خيرآقا. نميتوانم برای سنگ مزارم شعر بگويم. پس چه خاکی به سرم کنم؟ آهان. برای سنگ کليهام شعر ميگويم! چه فرقی ميکند؟ سنگ سنگ است. تازه، تازگی هم دارد. تا حالا کسی نگفته. از حافظ و سعدی و پروين و ايرج هم جلو ميفتم. قبول؟ پس پشت صحنه ديگر تمام، ميروم روی صحنه: شعری برای سنگ کليهام!
ای سنگ ميان کليه هايم
رد شو که کنی ز غم رهايم
چندی است بدون هيچ اجازه
اين گوشه گشودهای مغازه
با آنهمه گرد و قرص و دارو
از بس سمجی، نرفتی از رو
باور نکنم که اينهمه سال
تو کليهی من نمودی اشغال
فرياد مرا شنيدهای هيچ؟
ديدی که چگونه ميخورم پيچ؟
ديدی که پريده از رخم رنگ؟
ديدی که به فرش ميزنم چنگ؟
زجر من و درد من نديدی؟
با درد نبرد من نديدی؟
آن روز که آمدی به اشغال
اينجور نداشتی پر و بال
کوچک بودی و ريزه ميزه
اما رفتی ره ستيزه
هر روز درشتتر شدی تو
دارندهی بال و پر شدی تو
افزوده ز عرض و طول گشتی
کم کم به مثال غول گشتی
من آدم بردبارم ای سنگ
بيزار ز انزجارم ای سنگ
اهل دل و اهل حال هستم
خوش مشرب و ليبرال هستم
نه در صدد زر زيادم
نه احمق و احمقینژادم
يکذره نباشدم تعصب
يکخرده تو هم حساب کن خب
يکخرده تو هم بکن رعايت
اينجور نرو به بینهايت
من ناله کنم ز درد اشغال
تو شاد نشسته ميکنی حال
دانی که به ضرب اولترا- ساند
راحت بتوان ترا برون راند
اما تو خودت حيا کن ای سنگ
با صلح بيا جلو نه با جنگ
نگذار که در عذاب باشم
بگذار به دلخوشی ...
هادی خرسندی