یک زمانی آب ورنگی داشتم// هیکل خوب وقشنگی داشتم دختران بودند خاطرخواه من// نعمت دنیا همه همراه من ازبرای من هماوردی نبود// درتنم عفریتۀ دردی نبود تا که یک نا اهل قاپم را ربود// شد تنم آلودۀ افیون ودود پس زلطفش سیخ وسنگی داشتم// منقل وتریاک وبنگی داشتم کم کمک نابود شد آن آب و رنگ// آن تن و آن هیکل خوب وقشنگ بعد چندی منقل و وافوررفت// گردی آمد بر سرجایش نشست زرورق های قشنگی داشتم // روز و شب احساس منگی داشتم گرد هم دیگر مرا نشئه نکرد// ریختم پس در رگم افیون سرد زرورق های قشنگ و سیخ وسنگ// جملگی رفتند و آمد یک سرنگ دربساط خود سرنگی داشتم// تیپ افراد مفنگی داشتم پوستی بودم به روی استخوان// موجب نفرین وطعن این وآن بعد از آن هم با کراک آمیختم// درتن خود زهر مهلک ریختم کرم زد جان و تنم از زهر آن// پوک شد آن پوست و آن استخوان گوییا تیر و تفنگی داشتم// با خودم اعلان جنگی داشتم عاقبت مغلوبه شد آن جنگ هم// بسته شد این دفتر پرننگ هم عدّه ای بیل وکلنگی داشتند// لاشه ام درچاه می انداختند تا که شد «جاوید» از این رویا رها// زیر لب می گفت با خود بارها «تاتوانی دور شو از یار بد»// چون تورا می آورد در کار بد گرچه که جنس ذغال خوب هم// نیست بی تأثیر دراین دود ودم
__________________
+
نوشته شده در 2008/10/13ساعت 16:27 توسط حميد هاشمي |
بزرگان اهل تمیز
زیر میزی « یکی از بزرگان اهل تمیز».... حکایت نماید زاعجاز میز که گر چیزی از زیر آن رد شود.... به راه قوانین ما سد شود دو صد ماده وبند یا تبصره....زاعجاز او حل شود یک سره فلان مادّه از لطف او نر شود.... ومسئول هم درسش از بر شود قوانین به پیشش همه خم شوند....صداهای بالا همه بم شوند همه قفل ها را بود شا!!کلید.... زترسش همه پیش او مثل بید تمام امورات زشت و خلاف.... وهر اشتباهی وصد جور گاف زلطفش شود کار خیر و ثواب.... به طوری که هرگز نبینی به خواب قوی تر زدولت عمل می کند...قضایای پیچیده حل می کند طرف که نشسته در آن سوی میز .... بگوید که از زیر میزم پلیز بده آن چه آورده ای ارمغان... به دور از نگاه بد این وآن تراول ، یورو،پوند،مارک و دلار.... ریال هم اگر بود با خود بیار زاعجازش از خاک پا می شوی.... زهر گیروداری رها می شوی و در پیش قانون شوی سرفراز.... بگویی به مسئول آن جا به ناز که تا قبل ازاینکه روم خانه ام.... لزوم است امضاء شود نامه ام
و« جاوید » گفتا به اهل تمیز.... بده آن چه داری از این زیر میز وگرنه به هجوی فرارت دهم.... دوخروار لیچار بارت دهم
+
نوشته شده در 2008/10/13ساعت 16:27 توسط حميد هاشمي |
رمز گنج
یک گدا دیدم شبی در سرسبَیل.... طفلکی رنج و مشقت می کشید از برای اخذ پول از این وآن ....واقعاً بدجور زحمت می کشید
جامه و شلوار و کفشش مندرس... دست خود را باند پیچی کرده بود لابلای ریش انبوهش شپش....موی را بدجور قیچی کرده بود
لنگ می زد ناله می فرمود که:... لشکری کور و کچل در خانه اند نان خوران گشنه ام چون کفتران... چشم در راه پدر در لانه اند
آخر شب چون که فارغ شد زکار.... گفت با همکار خود با سوز و آه درد دل دارم هزاران مثنوی... گر که آن را نشنوی گویم به چاه
همسرم لامصب عین بولدوزر... می کند تخریب اموال مرا بابت جراحی پوز ولبش... بد گرفته تازگی حال مرا
یک پسر دارم که رفته ونکوور.. تا بگیرد دکترای اقتصاد حتم دارم تا بگیرد مدرکش.. می دهد داروندارم را به باد
دختری دارم مقیم انگلیس... زیر خرجش واقعاً زاییده ام تا شود خانم برای خود کسی.... جد خود را پیش چشمم دیده ام
پنت هاوسی هم خریدم در دبی... جای آن نزدیکی برج العرب بابتش افسوس مقروضم شدید... آمده از قسط آن جانم به لب
خانه ای دارم طرف های ونک.... آخرین قسطش اخیراً داده ام از ونک تا انتهای سرسَبیل.... تا بیایم از نفس افتاده ام
با اضافه کار باید اندکی...اقتصادم را سروسامان دهم از محل یاری همشهریان .....مشکلات خویش را پایان دهم
ماکسیمایی ناگهان ترمز گرفت.... شوفرش درب عقب را باز کرد چون سوارش شد گدا ویراو داد.... گوییا آن وقت شب پرواز کرد
مات شد «جاوید » و گفتا این چنین:... ای خوشا گنج بدون درد ورنج گر گدایی ننگ می باشد ولی...می دهد دست گدایان رمز گنج
+
نوشته شده در 2008/10/13ساعت 16:22 توسط حميد هاشمي |
درباره وبلاگ
OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo
سلام به دوست های گلم من حميد هستم از اینکه از وبلاگم دیدن میکنید ممنونم ساعت خوشی رو برای همتون آرزو میکنم
..به آرزوهای شیرین تون برسید
OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo
¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸ ::::::(\_(\::::::::(\_(\::::::: ::::::(=' :'):::::::(=' :'):::::: ::::::(,('')('')::::(,('')(''):::: ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸ زندگی ... زندگي باغ گلي است که از آن بايد چيد عشق را... عاطفه را... و به گلدان دل خويش نهاد زندگي بودن نيست، زندگي زيستن است زندگي جنبش و جاري شدن است از سر آغاز تا به جايي که خدا مي داند
زندگي رويا نيست زندگي زيبايي است مي توان بر درخت تهي از بار ،زد پيوندي مي توان در دل اين مزرعه خشک و تهي بذري ريخت مي توان از ميان، فاصله ها رو برداشت دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست.... و به قول سهراب: زندگی، آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.
OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo _ ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸ ::::::(\_(\::::::::(\_(\::::::: ::::::(=' :'):::::::(=' :'):::::: ::::::(,('')('')::::(,('')(''):::: ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸ا OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo ز زندگی آموختم که به هر نگاهی دل نبندم چون هر نگاهی پيام آور عشق نيست OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo