تبليغاتX
------------------------- ------------------ عشق من

.....شعر های عاشقانه و ......


  • کارت پستال عاشقانه

    farzan-4

    + نوشته شده در 2009/7/5ساعت 2:57 توسط حميد هاشمي |



  • کارت پستال عاشقانه

    نظر یادت نره ...

    + نوشته شده در 2009/7/5ساعت 2:56 توسط حميد هاشمي |



  • کارت پستال عاشقانه

    + نوشته شده در 2009/7/5ساعت 2:54 توسط حميد هاشمي |



  • کارت پستال عاشقانه زیبا - کارت پستال ,

    + نوشته شده در 2009/7/5ساعت 2:54 توسط حميد هاشمي |



  • مست و هشیار

    محتســـب مســـتی به ره دیــــد و گریبــانش گرفـــت

    مست گفت:ای دوست،این پیراهن است افسار نیست

    گفت:مســـتی،زان سـبب افتـان و خــــیزان می روی

    گفت:جــــرم راه رفتـــن نیســت،ره هــــموار نیســت

    گفت:مــی بایــــد تــــو را تا خانـــه ی قاضــی بــــرم

    گفت:رو صبح آی،قاضــی نیمه شـــب بیـــدار نیسـت

    گفت:نزدیــک اســت والی را ســـرای،آن جا شـــویم

    گفت:والـــی از کـــجا در خانـــه ی خمــــار نیســـت؟

    گفت:تا داروغـــه را گوییـــــم،در مســـجد بخـــــواب

    گفت:مســـجد خوابـــگاه مــــــردم بدکـــــار نیســــت

     

    گفت:دینــــاری بـــــده پنهــــان و خود را وارهــــان

    گفت:کار شــــــرع،کــــــار درهـــــم و دینار نیســـت

    گفت:از بهــــر غـــــرامت،جامه ات بیـــــرون کنــــم

    گفت:پوســــیده است،جــز نقشی ز پود و تار نیسـت

    گفت:آگه نیســــتی کــــز ســــر در افتـــــادت کــــلاه

    گفت:در ســــر عقــــل بایــــد،بی کلاهی عــار نیست

    گفت:می بسیار خورده ای،زان چنین بی خود شـدی

    گفت:ای بیهـــوده گو،حرف کـــم و بســـیار نیســـت

    گفت:بایـــــد حــــد زند هشــــیار مـــردم،مســــت را

    گفت:هشــــیاری بیار،این جا کسی هشـــیار نیســـت

    + نوشته شده در 2009/7/5ساعت 2:51 توسط حميد هاشمي |



  • بگذار
    بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
    آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
    شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
    آزار ِ این رمیده ی سر در کمند را
    .... بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
    اندوه چیست؟ عشق کدام است؟ غم کجاست؟
    ... بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
    عمری است در هوای تو از آشیان جداست
    ... بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
    بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
    بیمار خنده های توام
    بیشتر بخند،
    بیشتر بخند
    .... خورشید آرزوی منی
    گرمتر بتاب گرمتر بتاب
    ... گرمتر بتاب گرمتر بتاب
    .
    + نوشته شده در 2009/7/5ساعت 2:39 توسط حميد هاشمي |



  • به دیدارم بیا هر شب...
     

    به دیدارم بیا هر شب،

    در این تنهائی تنها و تاریک ِ خدا مانند،

    دلم تنگ است.

    بیا ای روشن،ای روشن تر از لبخند.

    شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها.

    دلم تنگ است.

    بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،

    در این ایوان سرپوشیده،وین تالاب مالامال،

    دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها.

    و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

    بیا،ای همگناهِ من در این برزخ.

    بهشتم نیز و هم دوزخ.

     


    به دیدارم بیا ،ای همگناه،ای مهربان با من،

    که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها.

    و من می مانم و بیداد بی خوابی.

     

    بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.

    بیا ای روشنی،اما بپوشان روی،

    که می ترسم تو را خورشید پندارند.

    و می ترسم همه از خواب برخیزند.

    و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

    نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.

    نمی خواهم بداند هیچ کس ما را.

     

    شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

    و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند،

    پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی.

    بیا ای مهربان با من!

    بیا ای یاد مهتابی!

     

    « مهدی اخوان ثالث »

    + نوشته شده در 2009/7/5ساعت 2:35 توسط حميد هاشمي |



  • افسوس...

    عشق یعنی سالهای عمر سخت

    عشق یعنی زهر شیرین بخت تلخ

    عشق یعنی خواستن٬ لَه لَه زدن

    عشق یعنی سوختن پر پر زدن

    عشق یعنی جام لبریز از شراب

    عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

    عشق یعنی لایق مریم شدن

    عشق یعنی با خدا همدم شدن

    عشق یعنی لحظه های بی قرار

    عشق یعنی صبر یعنی انتظار

    عشق یعنی از سپیده تا سحر

    عشق یعنی پا نهادن در خطر

    عشق یعنی لحظه ی دیدار یار

    عشق یعنی دست در دست نگار

    عشق یعنی آرزو یعنی امید

    عشق یعنی روشنی یعنی سپید

    عشق یعنی غوطه خوردن بین موج

    عشقِ یعنی رد شدن از مرز اوج

    + نوشته شده در 2009/7/3ساعت 16:11 توسط حميد هاشمي |



  • عشق است...

    گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

    یا نه٬ ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

    گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

    که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

    چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست؟

    چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا؟

    چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی

    همتی تا که رهایی بدهی دریا را

    حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق

    کاش خورشید تو آغاز کند فردا را...

     

     
    + نوشته شده در 2009/7/3ساعت 16:9 توسط حميد هاشمي |



  • انتظار کشیدن برای یک واژه:

    روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد...

    آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت:

    بگو دوستت دارم؟

    او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

    روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت:

    فقط امروز بگو دوستت دارم؟

    دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

    چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد.

    با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت:

    فقط امروز بگو دوستت دارم؟

    بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم...

    چند روزی گذشت و به سراغش رفتم...

    دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند...

    پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم...

     فریاد زدم:

    دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!!

     
    + نوشته شده در 2009/7/3ساعت 16:7 توسط حميد هاشمي |



  • راز حلقه ازدواج در انگشت انگشتری

     

    چرا حلقه ازدواج باید در انگشت دوم قرار گیرد؟

    به ترتیب انجام دهید تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید

    (این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

    1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

    2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید .

     

    3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .

    4.سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید .

    انگشت شصت نمایانگر والدین است.

    انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .

    به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

    5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .

    سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.

    انگشت دوم ( انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند.

    آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .

    این هم دلیلی است که آنها ما را ترک کنند.

    6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

     7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم ( همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم ) را از هم باز کنید.

      احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.

    به این دلیل که آنها نماد زن وشوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

      انگشت شصت نشانه والدین است .

    انگشت دوم خواهر و برادر .

    انگشت وسط خود شما .

    انگشت چهارم همسر شما .

    و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است

    + نوشته شده در 2009/6/29ساعت 2:30 توسط حميد هاشمي |



  • من برایت دعا می کنم

    دعا

    دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را

    در انحصار قطره های اشک نبینم

    و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

    دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

    و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

    دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

    همیشه از حرارت عشق گرم باشد

    و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

    من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

    برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

    که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

    من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

    و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

    پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

    + نوشته شده در 2009/6/29ساعت 2:14 توسط حميد هاشمي |



  • گناهی پر ز لذت
     

    گنه کردم گناهی پر ز لذت


    درآغوشی که گرم و آتشین بود


    گنه کردم میان بازوانی


    که داغ و کینه جوی و آهنین بود

    در آن خلوتگه تاریک و خاموش


    نگه کردم چشم پر ز رازش


    دلم در سینه بی تابانه لرزید


    ز خواهش های چشم پر نیازش

    در آن خلوتگه تاریک و خاموش


    پریشان در کنار او نشستم


    لبش بر روی لب هایم هوس ریخت


    ز اندوه دل دیوانه رستم

     

    فروخواندم به گوشش قصه عشق


    تو را می خواهم ای جانانه من


    تو را می خواهم ای آغوش جان بخش


    تورا ای عاشق دیوانه من

    هوس در دیدگانش شعله افروخت


    شراب سرخ در پیمانه رقصید


    تن من در میان بستر نرم


    بروی سینه اش مستانه لرزید

    گنه کردم گناهی پر ز لذت


    کنار پیکری لرزان و مدهوش


    خداوندا چه می دانم چه کردم


    در آن خلوتگه تاریک و خاموش...

    + نوشته شده در 2009/6/28ساعت 21:58 توسط حميد هاشمي |



  • عشق
    Click to view full size image
    + نوشته شده در 2009/6/28ساعت 21:56 توسط حميد هاشمي |



  • قوی زیبا
     
       

    شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

    فریبنده زاده و فریبا بمیرد

    شب مرگ تنها نشیند به موجی

    رود گوشه ای دور وتنها بمیرد

    در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

    که خود در میان غزلها بمیرد

    گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

    کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

    شب مرگ، از بیم، آنجا شتابند

    که از مرگ غافل شود تا بمیرد

    من این نکته گیرم ، که باور نکردم

    ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

    چو روزی ز آغوش دریا برآمد

    شبی هم در آغوش دریا بمیرد

    تو دریای من بودی، آغوش وا کن

    که می خواهد این قوی زیبا بمیرد. 

     

    + نوشته شده در 2009/6/28ساعت 21:52 توسط حميد هاشمي |



  • شمع و پروانه

    شنیدم گفت:پروانه به جمعی

    سخن از درد خود در عشق جمعی

    که من زاندم که بال و پر گرفتم

    بخود این شمع را دلبر گرفتم

    وز آن ساعت که او جانان من شد

    وفا در راه او پیمان من شد

    قسم خوردم که تا من زنده هستم

    همیشه این بت خود را پرستم 

    بجز رویش ز دنیا دیده دوزم

    بر این آتش بسازم تا بسوزم

    کنون من پاس عهد خوبش دارم

    اگر جان خواهد از من می سپارم

    ز بس نامش بود ورد زبانم

    تو گویی شعله رسته در دهانم

    چو بنشینم مکانم در بر اوست

    چو گردم گردشم گرد سر اوست

    ولی با این همه زیبایی او

        دلم  سوزد ز  نا  بینایی او

    ندارد چشم تا بیند پرم را

    تن سوزان و چشمان ترم را

    نمی بیند چو من می رقصم از ذوق

    نمی بیند چو من می سوزم از شوق

    من اما چون که شمع پیشم نشیند

    دلم خواهد که رویم را ببیند

    دلم خواهد که حالم را ببیند

    سرورم   را   ملالم را  ببیند

    یکی گفتش که ای پروانه مست

    در این درد گران حق با تو بودست

    بود اما نهان یک نکته اینجا

    که گردد خاطرت از آن شکیبا

    ز بینایی بلی شمع است بی بخشش

    ولی  پرتو به  بینایان  کند  پخش

    ندارد  دیده  اما  دیده  داران 

    جهان بیند در نورش هزاران

    در این دنیا میان مردم پست

    فراوان دیده دارد کور دل هست

    تو آن شمعی که در دل دیده داری

    هنرهای  بسی  ارزنده  داری

    چو طبیعت پرتو افشان مثل ماه است

    تو را  گر  کور گویند  اشتباه است

    + نوشته شده در 2009/6/27ساعت 21:13 توسط حميد هاشمي |



  • چشمـــات چشـــمه نوره


    دل مي سپرم به چشمات


    چشمـــات چشـــمه نوره


    تو کــــوچه هـاي قلـــــبم


    هميشــــــــه... در عبوره


    پـــــــل مي زنم به قلبت


    از راه رنـــگـــين کمــــون


    رو جـــــاده مــي نويسم


    هميشــــــه با من بمون


    ...................


    با هــــــــر نگاه پاکــــت


    پر ميشـــــــــم از تـرانه


    من با تو مونــــــــدگارم


    اي بهتــــــــرين بهـــانه


    از نســـل پاک عـشقي


    روحــــــت گـــل اقاقي


    تا صـــبح ميـلاد عشق


    عمــــــرت بمونه باقي!

    + نوشته شده در 2009/6/24ساعت 14:13 توسط حميد هاشمي |



  • آشــــنا


    فقط يه بارم کـه شده


    اســـم منو صــدا بکن


    خنده رو با لبهاي من


    دوبــاره بــکن


    هــديه بيار يــه پنجره


    تا نفســم تازه بـــشه


    تا بدونم دوستم داري


    عشقمون اندازه بشه


    بيا کــه غنچه وا بشه


    تــو گـــلدون اتاق من


    بـــيا کــــه با اومـدنت


    بوســه بياد سراغ من


    بيـــا کـــه باور بکـــنم


    اومدنت يه معجزه س


    داشتن تو يه آرزوست


    نبودنت يــه فاجعه س


    فقط يه بارم که شـده


    اســـم منو صــدا بکن


    خنده رو با لبهاي من


    دوباره آشـــــنا بـــکن

    + نوشته شده در 2009/6/24ساعت 12:9 توسط حميد هاشمي |



  • بوی کباب

     



    کلاغه می‌ره پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! صبر کوچیک خدا چقدره؟»

    قاضی می‌گه: «چهل سال.»
    برمی‌گرده به آشیونه‌ش. همن وقت بوی کباب می‌شنفه. يه جايی زیر يه درخت، کسی داشته یه تیکه گوشت نذری کباب می‌کرده. کلاغه دو تا بال داشته، دو تای ديگه هم قرض می‌کنه، جست می‌زنه گوشت کبابی رو از تو منقل بلند می‌کنه می‌ندازه تو لونه‌ش. نگو یه تیکه آتيش هم چسبیده بوده به کباب.
    کلاغه که از خوشحالی غش‌غش خنده‌هاش به آسمون بوده، جست می‌زنه که ببينه ديگه چی پيدا می‌کنه. يه هو می‌بينه آشیونه‌ش آتیش ‌گرفته و جوجه‌هاش کباب ‌شده‌ن.
    برمی‌گرده پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! مگه نگفتی صبر کوچیک خدا چهل ساله؟ پس این چه بلایی بود که سر جوجه‌هام و سر آشيونه‌م اومد؟»
    قاضی می‌گه: «اين مال حساب پدرت بود، مال خودت هنوز مونده!»
    + نوشته شده در 2009/6/1ساعت 4:7 توسط حميد هاشمي |



  • حرف حق
    جند روزي است كه از ايران اومدم جايي كه وطن من است اومدم وباز به اين خراب اباد باز كشتم اما با اومدنم خيلي تنها شدم.برام نوشته جيه ديكه نمي نويسي وبلاكتو خالي كذاشتي اما ايا واقعا نمي دونه كه من ديكه حال و هواي هيجي رو ندارم يا مي خواد به من حركتي بده مطمئن باشيد كه اكه مي نويسم ممي نويسم براي دل خودم دلي كه سرتا سرش رو وجود او فرا كرفته مي نويسم تا احساس كنه اكر جه ازش دورم اما اما بخدا بيادش هستم.خيلي سعي ميكنم كه دورشم از اين دوري لا اقل به خودم بيام و خودمو بيشر از اين زجر ندم اما بخدا وقتي فكرشو ميكنم زجرش هم يه نو سعادته كه تو دوريش به هم ارزوني كرده تا باهاش باشم حتي تو غربت.
    + نوشته شده در 2009/6/1ساعت 3:24 توسط حميد هاشمي |







  • درباره وبلاگ


    OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo

    سلام به دوست های گلم
    من حميد هستم
    از اینکه از وبلاگم دیدن میکنید
    ممنونم
    ساعت خوشی رو برای
    همتون آرزو میکنم

    ..به آرزوهای شیرین تون برسید

    OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo

    ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸
    ::::::(\_(\::::::::(\_(\:::::::
    ::::::(=' :'):::::::(=' :')::::::
    ::::::(,('')('')::::(,('')('')::::
    ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸
    زندگی ...
    زندگي باغ گلي است که از آن بايد چيد
    عشق را... عاطفه را...
    و به گلدان دل خويش نهاد
    زندگي بودن نيست،
    زندگي زيستن است
    زندگي جنبش و جاري شدن است
    از سر آغاز تا به جايي که خدا مي داند

    زندگي رويا نيست زندگي زيبايي است
    مي توان بر درخت تهي از بار ،زد پيوندي
    مي توان در دل اين مزرعه خشک و تهي بذري ريخت
    مي توان از ميان، فاصله ها رو برداشت
    دل من با دل تو
    هر دو بيزار از اين فاصله هاست....
    و به قول سهراب:
    زندگی،
    آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.

    OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo
    _ ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸
    ::::::(\_(\::::::::(\_(\:::::::
    ::::::(=' :'):::::::(=' :')::::::
    ::::::(,('')('')::::(,('')('')::::
    ¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸ا
    OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo
    ز زندگی آموختم که به هر نگاهی دل نبندم
    چون هر نگاهی پيام آور عشق نيست
    OoOooOoOoOoOooOoOOoOOoo




    صفحه نخست

    پست الكترونيك


    پيوندها


    عشق
    بزشكان بدون مرز
    اهنـکــ با ــــــلار سبز
    ياهوي خاموش
    راسخون
    عكس
    دانلود
    عباس معروفي
    **قالب وبلاگ آبدانان **



    آرشيو


    6/29/2009 - 7/5/2009
    6/22/2009 - 6/28/2009
    5/29/2009 - 6/4/2009
    3/21/2009 - 3/27/2009
    3/12/2009 - 3/20/2009
    2/23/2009 - 3/11/2009
    2/26/2009 - 3/4/2009
    2/19/2009 - 2/25/2009
    2/10/2009 - 2/18/2009
    1/24/2009 - 2/9/2009
    1/27/2009 - 2/2/2009
    1/20/2009 - 1/26/2009
    1/11/2009 - 1/19/2009
    12/25/2008 - 1/10/2009
    12/28/2008 - 1/3/2009
    12/21/2008 - 12/27/2008
    12/12/2008 - 12/20/2008
    11/25/2008 - 12/11/2008
    11/28/2008 - 12/4/2008
    11/21/2008 - 11/27/2008
    11/12/2008 - 11/20/2008
    10/26/2008 - 11/11/2008
    10/29/2008 - 11/4/2008
    10/22/2008 - 10/28/2008
    10/13/2008 - 10/21/2008
    9/26/2008 - 10/12/2008
    9/29/2008 - 10/5/2008
    9/22/2008 - 9/28/2008









    پيوندهاي روزانه


    آرشيو پيوندهاي روزانه




    طراح قالب

    Aref Moradi



    RSS



    کد آهنگ

    --------------------